يكی بود يكی نبود

يکی بود، يکی نبود. يك نفر بود كه صداش خيلی خوب بود. من خيلی دلم می‌خواست برای يك بار هم كه شده صداشو بشنوم. دلم می‌خواست برام بخونه اما همش بهونه می‌آورد. می‌گفت چيزی ندارم بخونم. بعدش هم گفت نمی‌خوام برای هيچ كس بخونم. گفتم باشه. رفتم نشستم از دور نگاه كردم. ديدم دو تا پرنده اومدن نشستن كنارش. يكی زشت بود يكی خوشگل. پرنده خوشگله گفت: آهای پری! برای من می‌خونی‌؟ گفت: نه نمی‌خونم. پرنده خوشگله پر زد رفت. پرنده زشته گفت: آهای پری! برای من می‌خونی‌؟ من برای صدات می‌ميرم... و پری شروع كرد به خوندن ... پرنده خوشگله داشت می‌مرد. من داشتم نگاه می‌كردم.

يكی بود يكی نبود. يك صدايی بود كه من خيلی دوستش داشتم. هميشه حرفای خوب می‌زد. هميشه آوازهای خوب می‌خوند. يه روز به صدا گفتم صداجون تو كه انقده خوبی چرا نمی‌ذاری من ببينمت. گفت: اگه كسی چهره‌مو ببينه ديگه صدامو گوش نمی‌كنه. نمی‌خوام هيچ كس منو ببينه. گفتم باشه. رفتم نشستم يه گوشه كز كردم. صدا هم رفت برای يه عده ديگه بخونه. چند وقت گذشت. يه روز شنيدم صدا چهره‌شو از يه درخت آويزون كرده. همه برای شنيدن صدا جمع ميشن. اما هيچ كس متوجه چهره نميشه. ‌حتی نگاش هم نمی‌كنن. از خودم پرشيدم می‌خوای ببينيش؟ جوابم دو حرف بيشتر نبود: نه.

/ 3 نظر / 5 بازدید
streetboy

می بينم که لطف نمودی و ديگه چيزی نمينويسی

هادی

از وقتی بوی پول اومده دیگه بی خیال کار فرهنگی دیگه. آره؟ بابا هر چند وقت یه بار ما رو یه کم ارشاد کنی، به جایی بر نمی خوره. پولش هم حتما حساب می کنیم.

آس و پاس

خدايا ما را هم از دسته اين مرفهين بدون دغدغه و حامیانش فرهنگی قرار بده