اين سوال را وقتي می‌پرسند که آدم طبق شنيده‌ها و بر مبناي توهماتش براي رسيدن به آن خيال باطل شروع ميکند به رفتن آن راه کذايی و در آخر درست هنگامی که فکر می‌کند تا عبور از دروازه‌های آرزو چيزي نمانده به در بسته می‌خورد و يا بدتر، بعد از سالها تازه می‌فهمد که دارد به گرد يک دايره باطل دور می‌زند و کسی که به دنبالش بوده فرسنگها از او فاصله دارد. آن وقت است که با صدای بلند و شايد هم آرام، از خود و يا احيانا ديگران می‌پرسد: "پس کو می‌گفتن دل به دل راه داره؟"

اگر نگاهی به اطرافمان بيندازيم آدمهاي بسياری را می‌بينيم که ديوانه‌وار عاشق خوانندگان و بازيگران سينما هستند، در حاليکه آن دلبران روی پرده حتی از وجود اين شيفتگان دل از کف داده بی‌اطلاع هستند. شما فکر می‌کنيد در دنيا چند نفر عاشق بريتنی اسپيرز هستند و در مقابل بريتنی عاشق چند نفر است؟؟؟

شايد بگوييد اينها که عشق نيست ولی آيا واقعا فکر می‌کنيد عشق حميد جبلی در فيلم خواب برفي يک عشق دو طرفه است؟ عشق پسرک فيلم مالنا که سالها دوام داشت و مالنا حتي از وجود چنين شخصی اطلاع نداشت چي؟ در مورد عشق دختر همسايه فيلم در امتداد شب که آخرش بخاطر عشق خودکشی کرد چه فکر می‌کنيد؟

کسي می‌گفت: "عشق يک توهم احمقانه است که شايد روزي يک حماقت ديگر کاملش کند." هر عشق از يک نياز نشات می‌گيرد و تامين هر نياز محتاج کسی است که خود نيازمند نباشد. دو طرفه بودن هر عشقي نيازمند متضرر شدن طرف قويتر است. پس در هر عشق دو طرفه نقصی هست، نقصی که از نابرابری دو طرف معادله ناشی می‌شود و به صورتی غير طبيعي مانع از تداوم يک رابطه سالم يک طرفه می‌شود.

پس چرا بايد انتظار داشته باشم عشق من به عروسک پشت پرده عشقی دو طرفه باشد؟ عشق من به او همان اندازه نافرجام است که عشق يک مترسک به يک رهگذر. رهگذری که رد شد و رفت، و تنها چيزي که بجا ماند چشمهای خيره مترسک بود که به امتداد جاده دوخته شده بودند و اميد پوچی که بازگشت او را انتظار می‌کشيد.