انسانها با یکدیگر متفاوتند، و دور از هم، و بی خبر از حال یکدیگر، و این آغاز تنهایی است.
تو از درد پا حرف می زنی و عضله ات گرفته است و دوستت به تیر کشیدن استخوان پایش فکر می کند.
تو به آسمان نگاه می کنی و چشمت دنبال ستاره هاست و همراهت دنبال کفترها میگردد.
انسانها از فهم یکدیگر عاجزند.
ممکن است کسی عاشقانهترین سرود جهان، بوسه، را نشانه بیبند و باری بداند.
ممکن است کسی احساسی عاشقانه را خودخواهی محض توهینآمیزی دریابد.
ممکن است کسی حد و مرزهای اعتقادی تو را قید و بندی دست و پاگیر قلمداد کند.
انسانها با یکدیگر بیگانه اند.
براستی آیا خداوند الگوی واحدی برای آفرینش انسانها نداشت؟
یا به عمد و از روی قصد آنها را چنین متفاوت آفریده که از تنهایی آنها اطمینان حاصل کند؟