کورسو


+ Big Bang Theory

دیدن سریال "بیگ بنگ تئوری" رو به همه توصیه می کنم.

برای اطلاعات این سریال می تونید لینکهای زیر رو ببینید. توی گوگل اگه جستجو کنید لینک دانلود معمولا گیر میاد.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%DA%AF_%D8%A8%D9%86%DA%AF

http://www.cbs.com/shows/big_bang_theory/

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment نظرات () لینک

+ شعر

در خاطره های من فقط غم بوده است

تا بوده در ایـن سرای، مـاتم بوده است

هر وقـت دلـــم خواستــه کـــاری بـکند

افسوس که دستهای تو کم بوده است

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ باز هم رباعی از جلیل صفربیگی

شاید من و تو به هم نباید برسیم

یا نوبت ما هم به سر آید، برسیم

روزی من و تو به هم ... خدا می داند

شاید

 شاید

 شاید

 شاید

 برسیم

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فال شب يلدا

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن         در کوی او گـدایی بر خسروی گزیدن

بـوسیـدن لب یــار، اول ز دست مـگـذار         کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل          چون بگذریم نتوان دیگر به هم رسیـدن

نویسنده : مترسك ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انسانها، مخلوقات تنها

انسانها با یکدیگر متفاوتند، و دور از هم، و بی خبر از حال یکدیگر، و این دلیل تنهایی است.

خیلی ساده است و خیلی پیچیده. تو به آسمان نگاه می کنی و چشمت دنبال ستاره هاست. دوستت به آسمان نگاه می کند و دنبال کفترها می‌گردد.

تو از درد فهمیدن صحبت می کنی و اینکه ای کاش هیچ وقت نمی دانستم و بغل دستیت به درسهای دبیرستانش فکر می کند و اینکه "راست می گویی اصلن هم به درد نخوردن". 

انسانها از فهم یکدیگر عاجزند.

ممکن است عاشقانه‌ترین سرود جهان را بسرایی و به جرم طغیان دارت بزنند.

در شوق یاد دادن بسوزی و به تهمت نخوت طرد شوی.

انسانها با یکدیگر بیگانه اند.

براستی آیا خداوند الگوی واحدی برای آفرینش انسانها نداشت؟

یا به عمد و از روی قصد آنها را چنین متفاوت آفریده که از تنهایی آنها اطمینان حاصل کند؟

نویسنده : مترسك ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٩
تگ ها: انسان و عشق و تنهایی
comment نظرات () لینک

+ يوهو!

ییییووووووووووووووووووووووووو هههههههووووووووووووووووووووووووووووووو!!!

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ قطعه‌ای برای تو

مثل یک دفتر ورق خورده                     همه شعرهام رو شده است

قسمت زخم خورده شعرم                    با اشارات تو رفو شده است

هر چه سایه است در نوشته من          با طلوعت بی آبرو شده است

هر چه شیرینی است راجع به             لب تو بحث و گفتگو شده است

در افقهای روشن شعرم                     چشمهای تو جستجو شده است

سالها شد که دستهای مرا                 دست گرم تو آرزو شده است

دیگر از شعر من چه می خواهد            هر چه که بود مال او شده است.

 

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لبخندهای غم انگیز

در انتظار یک لحظه خنده تو

یک روز من به گریه گذشت

یک «دوستت دارم» از زبان تو را

 بی شک

            عمری گریستن باید

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸
تگ ها: دوستت دارم
comment نظرات () لینک

+ چرا خدای مهربان؟ چرا؟

بزرگترین ظلمی که خدا در حق بندگانش کرده این است که ما نمی توانیم احساس خود را کاملا بشناسیم و نمی توانیم آنچه را شناخته ایم دقیقا در قالب کلمات بیان کنیم و  غم انگیزتر اینکه دیگران نیز از درک و احساس آنچه بر زبان آورده ایم عاجزند.
نویسنده : مترسك ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بعد از هزاران سال، آنسوی هزاران فرسنگ

زمانی نوشته بودم

اگرچه هزاران فرسنگ دورتر

          اگرچه هزاران سال دیرتر

کسی هست که مرا دوست دارد

و من بخاطر او

                     زندگی خواهم کرد

الان خوشحالم که آن موقع زندگی را انتخاب کردم

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ يک زمانی اينها رو برای يه دوست کامنت گذاشته بودم

وقتي نه رو مي شنوي اولين چيزي كه به ذهنت مي ياد اين نيست كه اون تو رو دوست نداره كه نتيجه منطقي اش اين باشه كه تو هم اونو دوست نداشته باشي. وقتي نه مي شنوي اولين چيزي كه به خودت مي گي اينه كه نكنه اين يك نه واقعي نباشه؟ و چون دوست داري ادامه بدي اين رو خيلي زودتر قبول مي كني
اگه هم قبول كني كه اين يك نه واقعي اين سوال كه چرا به تو نه گفت بيچاره ات مي كنه.

علت اظهار نكردن عشق شرم نيست. شايد ترس هم نباشه. ابهامه، اين كه نمي‌دوني بعدش چي ميشه.
عشق و علاقه دو طرفه جز تکلف بیش نیست. دوست داشتن برای دوست داشته شدن.
 اما عشقهای واقعی عشقهای یک طرفه هستند. عشق به خاطر طرف مقابل. حتی اگر دو نفر عاشق هم باشند وقتی عشقشون بزرگه که دو عشق یک طرفه باشه
.

نویسنده : مترسك ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جاده

از پشت كوه سايه كه سرد و سياه بود

                         يك روز صبح، نور سپيدی طلوع كرد

مردي كه خسته روی چمنها نشسته بود

                         برخاست و دوباره از اول شروع كرد

با خانه و درخت و مترسك وداع گفت

                        با خاطرات خوب و بدی كه به ياد داشت

روئيد در دلش گل صد آرزوی ناب

                        با توشـه امـيـد به جاده قـــدم گذاشـت

تا عاقبت ز جاده چه باشد نصيب او

                       حالـی قــــدم بـــه راه تـكــــاپو نهـاده مــرد

همراه جويبار و هم آواز با نسيم

                       ديريست دل سپرده به افسون جاده، مـرد 

 

نویسنده : مترسك ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ يك شعر شايد از برتولت برشت

كنار جاده نشسته‌ام

              راننده چرخی را عوض می‌کند

از آنجا که می آیم دلبسته اش نیستم

                         بدانجا که می روم دل نبسته ام

پس چرا چنین ناشکیبا عوض کردن چرخ را می نگرم

نویسنده : مترسك ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شعر

در ژرفنای قلب من

          شمعی روشن است

شمعی كه تنها تو را انتظار می‌كشد

اگر بيايی

    زندگيم را چراغان كرده ای

و اگر نيايی

    به تو حق خواهم داد

يك شمع برای تو كم است.

نویسنده : مترسك ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عشق مترسکی

جلو ورودی مترو بهشتی روی یک نیمکت نشسته بودم. گوشیهای ام.پی.تری.پلیر(mp3 player) داشتند فال قهوه شادمهر عقیلی را در گوشم زمزمه می‌کردند. چشمم به در ورودی مترو بود که یک دختر خوشگل با یک ساندویچ در دست از در آمد بیرون و روی نیمکت روبرویی نشست. من همینطور داشتم نگاهش می‌کردم و محو موسیقی بودم. دختر به من نگاه کرد و لبخند زد. من همینطوری نگاهش می‌کردم. دختر ساندویچش را درآورد و شروع به خوردن کرد. در همین حین موبایل دختر زنگ زد و دختر در حالیکه داشت ساندویچش را گاز می‌زد شروع به صحبت کرد. من هم داشتم نگاهش می‌کردم و محو موسیقی بودم. ساندویچ دختر تمام شد. پا شد، نگاهی به طرف من انداخت و به طرف ورودی مترو رفت. همینطور که داشت پله ها را یکی یکی پایین می‌رفت از جایی که من نشسته بودم مثل شمعی دیده می‌شد که آب می‌رفت و هر لحظه کوچک و کوچکتر می‌شد. دختر همینطور در زمین فرو رفت و به کلی ناپدید شد. من داشتم ورودی خلوت مترو را نگاه می‌کردم و می‌دیدم که این دختر هم از زندگی من بیرون رفت. تئومن داشت درِ گوشم فریاد می زد:

 

 

نپرس به چه سبب                                 (SORMA NEDEN ICIN)

همه چیز از تنهایی نشآت می گیرد (HER SEY YALNIZLIKDAN)

نگاه کن نگاه کن                                     (BAK BAK BAK BAK)

روز خوبی برای مردن است       (GUZEL BIR GUN OLMAK ICIN)

نویسنده : مترسك ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تعطيلی موقت

فکر می کنم یه مدت در وبلاگم رو تخته کنم بد نیست. چون فکر می کنم تنها خواننده اش خودم هستم. پس با اجازه خودم دیگه تا اطلاع ثانوی نمی نویسم. فقط امیدوارم این تعطیلی موقت مثل تعطیلی موقت روزنامه ها نباشه.

نویسنده : مترسك ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فالگيری

علم مدرن تنها تجربه های تكرارپذير را به رسميت شناخته و با تدوين و جمع آوری آنها ساختمان دانش بشری را بنا می‌سازد. اما اگر تجربه‌هايی وجود داشته باشند كه هميشه نتوان آنها را تكرار كرد يا تنها افراد خاصی در شرايط خاصی بتوانند آن اتفاقات را تجربه كنند چه می‌توان گفت؟ اگر كسی بتواند با تلقين كردن بيماری‌اش را درمان سازد يا بدنش را مثل آجر سفت كند علم مدرن چگونه اين پديده‌ها را توجيه می‌كند؟ اگر كسی بتواند با فرو رفتن در خلسه خنجری را در بدن خود فرو كند و آسيب نبيند اين سوال مطرح می‌شود كه علم پزشكی تا به اكنون چه مقدار بدن انسان را شناخته است؟ اگر كسی بتواند با نگاه كردن به قاشق آن را خم كند آيا نبايد به درستی قوانين نيوتن شك كرد؟

اين علوم غريبه و اين تجارب ضدعلمی اگر چه از طرف علم مدرن به رسميت شناخته نشده‌اند اما وفور اين تجارب متناقض با اصول علمی به قدری است كه اصحاب علم ديگر به صراحت نمی‌توانند وجود اين پديده ها را انكار كنند. حتی در مواردی مثل هيپنوتيزم اين تجربه‌های بدون توجيه را پذيرفته و در صدد استفاده از آنها برآمده‌اند. البته با روش خود كه تلاش برای مدون ساختن و گردآوری تجارب و استخراج قوانين حاكم بر اين تجارب ناهمگون است. اما گويی تنظيم و قانونمند كردن اين پديده‌ها و تسلط بر آنها امكان ندارد، چه اين تجارب با ذات علم مدرن در تناقض هستند.

ما می‌توانيم چشم بر همه اين پديده‌ها بسته و منكر وجود اين تجارب غريب باشيم اما اگر يكی از آنها را كه ناقض علم هستند مثل هيپنوتيزم پذيرفتيم ديگر نمی‌توانيم احتمال وجود ديگر پديده‌ها را منكر شويم. اگر كسي قبول كند كه مادری می‌تواند وقايع حادث شده برای فرزندش را فرسنگها دورتر از او احساس كند نمی‌تواند منكر شود كه كسی با نگاه كردن به كف دست شخص ديگری بتواند اتفاقاتی را كه در آينده برای او می‌افتد پيشگويی كند يا با نگاه كردن به باقيمانده قهوه شخصی در فنجان قيافه همسر آينده و تعداد فرزندانش را بگويد. اگر يك قانون علم امروزی بتواند نقض شود كسی چه می‌داند كدام قوانين ديگر دانش بشري قابل نقض خواهند بود؟

اگر به هر وسيله‌ای اين علوم غريبه (يا ضد علوم) بتوانند وجود خود را ثابت كنند - هر چند كه قابل تجربه برای همه و در همه جا نباشند - ما بايد به همه يافته‌های قبلی علوم تجربی شك كنيم، چرا كه اين علوم تجربی بخشي از جهان واقعي ما را ناديده گرفته اند. اگر اين علوم را بپذيريم بايد جزميت و تكرارپذيري را در علوم تجربي كنار گذاشته و علمي بنا كنيم كه اساسش بر عدم قطعيت و تكرار ناپذيري تجارب باشد. بايد تعاريف جديدی از مفاهيم اوليه‌ای چون زمان و مكان ارائه كنيم. بايد قانون عليت جديدی دوباره از نو بسازيم. بايد به فيزيك جديدی رو بياوريم كه در آن بعضی از سيبها هنگام جدا شدن از درخت به زمين نيفتند.

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ادامه داستان (تداعی)

بهرنگ چشمهايش را باز كرد. آهی از ته دل كشيد و دفترچه خاك گرفته‌ای را كه تازه از لاي كتابهای داخل انبار پيدا كرده بود از كنار تخت برداشت. خاطرات چندين سال پيش بود. دفترچه را ورق زد تا خاطرات همان مهماني را كه با تداعی آشنا شده بود را ببيند. چند دقيقه طول كشيد تا صفحه تداعی را پيدا كند. شروع كرد به خواندن: «امروز در مهمانی دختری را ديدم كه تداعی صدايش می‌كردند. از همان نگاه اول ازش خوشم آمد. تقريبا خوشگل است. موهای قهوه‌ای و چشم و ابروی قهوه‌ای دارد. زياد آرايش نكرده بود ولی رژ لب كم رنگی كه زده بود بهش می‌آمد. چشمهايش خيلی خوشگل بود. دو تا گوشواره كوچولو گوشش كرده بود كه خيلی با نمك بودند و يك گردن بند به شكل گل هم گردنش بود. شنيدم كه دختر هنرمندی است. انگار چند سال كلاس ويولن رفته و چند اجرا هم داشته است. در طول مهمانی چند بار خواستم بروم و باب آشنايی را باز كنم اما سرش چنان شلوغ بود كه فكر نكردم بشود. الان خدا می‌داند بار ديگر كی می‌بينمش!»

 

متاسفم كه نااميدتان می‌كنم با اين پايان بی‌خاصيت. اما اين داستان واقعيتی را بيان می كند. واقعيتي كه دوست نداشتم واقعيت باشد. اينكه انسان به مرور زمان گذشته‌اش، دوستانش و عشقش را فراموش می كند. و تنها چيزی كه به جا می‌ماند تنها تصاوير مبهمی هستند كه به اسم خاطرات به آنها دل خوش می‌كنيم، با اين سوال آزاردهنده كه آيا واقعا اتفاق افتاده‌اند؟؟؟

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تداعی

بهرنگ به «تداعی» فكر می‌كرد. از وقتی بهرنگ تداعی را در يك مهمانی ديده بود فكر تداعي رهايش نمی‌كرد. چشمهايش را كه می‌بست تداعی می‌آمد و با همان لباس مهمانی در اتاق ذهن بهرنگ انگار كه دنبال كسی بگردد اين ور و آن ور را نگاه می كرد.

زيبايي تداعي آن اندازه بود كه چشم هر مردي را به سوي خود بچرخاند اما بهرنگ چشمهايش پايين بود و زير چشمي تداعي را ديد مي زد. تداعي هم انگار كه از بهرنگ خوشش آمده باشد از گوشه چشم دزدكي بهرنگ را نگاه مي كرد.

تداعي از آن دخترهايي بود كه بهرنگ هميشه آرزويش را مي كرد. با چشمهاي درشت و موهاي سياه كه روي شانه هايش ريخته بود. پوست صورتش چنان صاف بود كه آدم مي ترسيد به صورتش دست بكشد از ترس اينكه مبادا خراشي روي صورتش بيفتد. لبهايش چنان ماهرانه با يك خط قرمز از سفيدي صورتش جدا شده بود كه بيشتر به يك تابلوي نقاشي مي مانست. ابروهايش كماني و كشيده بود و با موهايي كه روي پيشانيش ريخته بود تركيب سحر انگيزي به صورتش  مي داد. دو گوشواره كوچك به شكل صليب گاهي از زير موهايش ديده مي شدند و يك گردن بند طلايي به شكل گل رز كه با يك زنجير طلايي از گردنش آويزان بود مينياتور چهره‌اش را كامل می‌كرد.

ادامه دارد

سعی كنيد ادامه داستان را پيش‌بينی كنيد

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جنگل انسانها

احساس ضعف می کنم. احساس ضعف نیروی حیاتی !

در جنگلی که زندگی می کنیم تنها حیوانات قوی {؟!} ببخشید، انسانهای قوی هستند که راحت زندگی می کنند و ما تنها حکم پله های نردبانی را داریم که آنها را به خواسته هایشان می رساند. آنها حكم مي رانند و ما اجرا مي كنيم، يا بدتر، مورد اجرا قرار مي گيريم !!!

اين چنين زندگاني چه ارزشي دارد؟ وقتي كه تنها غذاي قوي تر هستي چه تلاش مزخرفي است تلاش براي بودن و تنازع بقا !!

چه كسي مي تواند قويتر را به رعايت اصول لعنتي اخلاق مقيد كند؟؟

نویسنده : مترسك ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد